أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
175
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
غضروف و رباط و عصب و بعضى بلينت مائل مثل شحم و لحم و سمين و بدن ازين جملهء اجزاء بدين مثابه فراهم آمده است پس چنين واقع شد كه مناسب خلقت آدمى چنين بدنى باشد كه نه در غايت صلابت باشد و نه در غايت لينت و معتدل القوام باشد در حركات طبيعى و ارادى مطاوعت بتواند كرد ناچار او را دو آفت عارض مىشود از دو جهت يكى از داخل بدن و دوم از خارج بدن او كه موجب تحليل اجزاء اين بدن مىشود و آن دو موجب در حرارت باشد يكى حرارت غريزى بدنى دوم حرارت غريب بيرونى از بدن مثل حركات و ادويه حاره و آفتاب و آتش و هرگاه دو فاعل اثر كنند در يك ماده بر دوام در تحليل نمىشود كه از ان بدل اثرى همى ماند پس قادر حكيم درين بدن مجارى و منافذ و ادعيه آفريد تا از خارج اين بدن همچنانكه هوا تحليل دهد غذا وارد شود و عوض و بدل از ان خبر شود كه بتحليل رفته باشد و حرارتى كه در بدن باشد و آن را حرارت غريزى مىگويند كه كار آن هم تحليل بود اگر شغلى ديگر او را نبود از براى او بسبب ورم و غذا از خارج شغلى پديد مىشود از جذب غذاى مناسب باعضا و نگهداشتن آن در هر دعا از براى آنكه آن را هضمى و نضجى شود و مناسبتى و مشابهتى پديد شود ميان او و اصل اعضا و مرتبهمرتبه از غذائيت دور شود و بعضويت نزديك گردد در هر دعاى از ادعيه هضوم درنگى كند به قدر احتياج باستعداد آنكه از انجا تواند گذشتن بسبب تاثير حرارت غريزى در او باز چون استعداد گذاشتن معده بهم رسيده بكبد مىرود و حرارت كبد در ان كار مىكند و آن را از كيلوستى كه فعل معده بود بخليطيت مىبرد و باز از انجا بعروق و بدن به آن مشغول مىشود تا از بدن آنچه كم شده باشد بواسطه تحليل اين غذا مهيا شده از براى جزئيت هر عضو نيز در هر عضو رسيده موجود باشد تا بدل باشد آنچه را كه از بدن بتحليل رفته باشد و باز چون هميشه كار حرارت بتحليل بود آنچه به بدن و اصل شده باشد از جهت غذائيت او را بتحليل مىبرد و بدل را طلب مىكند از عروق صفا و عروق صفا را از عروق كبار طلب مىكنند و بحرارتى كه دارند آنچه در آنجا بود بجانب خود جذب مىكنند و عروق كبار چون بواسطه جذب صفار خالى مىشوند و خلو از غذا موجب فساد مىشود عوض آن را از جگر طلب مىكند و جگر چون اخلاط خود را بعروق مندفع سازد از معده عوض طلب مىكند بآلتى كه دارد ماساريقا بود و از معده كيلوس را به خود جذب كند و به قوت فاعلى كه دارد كه آن حرارت بود و چون معده از غذا خالى گردد عوض آن را از بيرون طلب كند بتقاضاى كه از سوداى منصبه بفم معده شود از جانب طحال كه آن آلت كبد بود كه از براى ضرورت غذا نمىگذارد كه معده خالى بماند چنان كه در وقت خلو سپرز را حركت مىدهد تا سودا در فم معده ريزد و بسبب حدت و لذع آن تقاضاى طلب غذاء بدن بهم رسد كه اگر غذا از معده منقطع گردد و بكبد نرسد و از كبد بعروق نرود و از آنجا به بدن نيايد و بدن از غذا خالى نگردد حرارت غريزى اشتداد كند و متوجه رطوبات اصلى بدن شود چرا كه حرارت را خورش و ماده مىبايد و همچنانكه حرارت بيرونى بىماده حطب باقى نمىماند پس حرارت اندرونى هم بىماده رطوبت خلطى باقى نمىماند پس چندانكه رطوبت در بدن باشد حرارت نيز باشد به قدر آن رطوبت اگر بسيار بود حرارت نيز بسيار بود و اگر كم باشد حرارت نيز كم بود پس وقتى كه مدد غذا به بدن نرسد و بدن از غذا خالى شود و حرارت رطوبات بدنى را نيز بتحليل برد بروح حيوانى كه مادهء آن رطوبات بدن بود از دل منقطع شود و حيات منقضى گردد و اين يك نوع بود از آفات بدنى كه موجب موت و فوت مىشود و يك قسم ديگر از آفات هم بود كه با وجود وجود غذا و شغل حرارت به آن آن آفت پديد مىشود و اين آفت به دو طريق بود يكى از ان و آن آفت فسادى بود كه درين رطوبات مذكوره پديد مىشود مثل عفونت كه رطوبات را با وجود وجود از صلاحيت اعتدال بيرون برد همچنانكه حال رطوبت از اعتدالى كه لائق به او بود بگردد بسببى از اسباب بادى كه از بيرون بدن باشد از هواها بد و آبهاى بد و غذاهاى بد كه مناسب مزاج نبود از غلظ و رقت و لزوجت و كثرت و قلت و عدم مشابهت و حركات غير طبيعى در بدن و در نفس و احتباسات و استفراغات و از درون بدن مثل احتباس خلطى و انسداد مجراى و انضغاطى يا كيفيتى غريب كه از ماكولى يا مشروبى رسد از مسمومات يا آنچه در ان سميتى بود و مزاج رطوبات بدن را فاسد گرداند و صلاحيت حفظ ارواح و قوى در ان نماند و حرارت نيز منطفى گردد و مزاج روح فاسد شود و قوت ساقط گردد از جهت آنكه محلى نماند و موت و فوت شود پس اين قسمى ديگر باشد از آفت كه غذاى كه بدل ما يتحلل مىشود به غير از آفات ديگر كه از خارج شود مىشود قتل بسيف و اختناق يا كمند و ضغط و تجميد كه آن از تصرف طبيب